أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
252
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
فرزند ما است ، « ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ . » « 1 - » خلق مىگويند : بما اولاتر كى از جنس ماست ، « خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ . » ابليس گويد « 2 » : به من اولاتر كى از خيل ما « 3 » است ، « لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا « 4 » . » مصطفى « 5 » گويد « 6 » : به من اولاتر كى امت من است : « كنتم خير امة . » ملك تعالى « 7 » گويد « 8 » : به من اولاتر كى دوست من است : « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا . » و هم آفريدهء من است : « اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ . » و هم بندهء من است : « يا عِبادِيَ . » و هم خريدهء من است : « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ . » « 1 » آخر حجت خداى تعالى غالب آيد : « فَاللَّهُ أَوْلى بِهِما . » « 9 » عجب كارى است اين كار بنده ، در بدايت همه او را خواستار شوند و در نهايت همه ازو بيزار شوند ، تا بنده را در ولايت زندگانى « 10 » و در عالم مراد و كامرانى بود ، هر كسى او را به خود [ 63 الف ] مىكشد و شراب و داد او مىچشد « 11 » . يكى مىگويد : برادر من است . يكى مىگويد : عمّ « 12 » من است « 13 » . و كذا فى الجميع « 14 » . چون قاعدهء عمر او ويران شود ، و از خطهء زندگانى و اكران شود ، اين « 15 » پيوستگان ازو در گسستن آيد « 16 » . پدر گويد : مرده شد نخواهمش . مادر گويد : گنده شد نخواهمش « 17 » عروس گويد : رفته « 18 » شد بگذارمش . دوست گويد : فانى « 19 » شد گم انگارمش . ملك تعالى « 20 » گويد : « ردّوه الىّ فانا كافل له كما هو . » از هر گونه كى هست به منش سپاريد « 21 » من كى آفريدگارم ، با همه عيبش خريدارم كى : « و ردّوا الى اللّه موليهم الحق . » همه
--> ( 1 ) - + قبيله مىگويند بما اولاتر كه خويش ماست و جعلناهم شعوبا ( 2 ) - مىگويد ( 3 ) - من ( 4 ) - « الا قليلا » ندارد ( 5 ) - + صلى اللّه عليه و سلم ( 6 ) - مىگويد ( 7 ) - + و تقدس ( 8 ) - مىگويد ( 9 ) - + بوالعجب بازارى است اين تقدير آفريننده ( 10 ) - + بود ( 11 ) - در متن : مىچشند ( 12 ) - دوست ( 13 ) - + همچنين در جميع احوال ( 14 ) - « و كذا فى الجميع » ندارد ( 15 ) - + همه ( 16 ) - آيند ( 17 ) - ندارمش ( 18 ) - افكنده ( 19 ) - رفته ( 20 ) - ملك الملوك ( 21 ) - بگذاريد ( 1 - ) سورهء توبه / 112